بهم می گه : «چرا اینطوری نگاهم می کنی؟» لبخند می زنم . می گم : «چشمهایت خیلی قشنگ اند. من عاشق چشمهای آبی ام.» می خندد. با گره روسری آبی رنگش بازی می کند. می گوید:«ممنون. عمه ام از آلمان برایم فرستاده.» نگاه متعجب مرا که می بیند دستش را بالا می آورد و با انگشت چشمهایش را نشان می دهد. می گوید:«لنزها را می گویم»

میخوام بازم بنویسم

پشت پنجره برف می بارد
              و 
                     در سینه ام دستی دانه اندوه می کارد

دیگه نمیتونم اینجا راحت بنویسم اینجارو ساختم تا حرفهایی که نمیشد به کسی بگم ولی نمیشه همه شما دوستای خوبمو خیلی دوست دارم خداحافظ

خیلی تنبل شدم تو نوشتن
این روزا کارام خیلی زیاده
کم آنلاین میشم
 
بعضی وقتها همه چیزو به خودم سخت میگیرم
ولی خیلی سعی میکنم که اینجوری نباشه
تازه الان که نسبت به چند سال پیش خیلی بهتر شدم


این نظر خواهی هم که درست نشد موندم چیکارش کنم
همه نظرات قبلی رو با هم میاره ..کسی میتونه کمک کنه لطفا؟؟؟