صبح خیلی کلافه بودم
نه حوصله خودمو داشتم نه بچه ها رو
فقط سرشون داد میزدم
میخواستم برم خرید ولی دو تا کوچیکا گریه کنون دنبالم راه افتادن که ما هم میایم
منم داد و فریاد که برید تو ..اصلا خودم هم نمیرم بیرون
اومدم تو اتاق و رو مبل دراز کشیدم
دلم میخواست با یکی دعوا کنم
آنلاین شدم ..میخواستم متن بذارم که از همه چیز خسته شدم و این حرفها....
چند تا ولاگ باز کردم و اومدم آفلاین بخونم ..حوصله خوندن نداشتم
گوشی رو برداشتم و شماره یکی از دوستامو گرفتم
حرف زدن با یه دوست خیلی خوبه ..حسابی اعصابم اومد سرجاش
الان داشتم وبلاگ آرمان و سوگند مهربونم رو میخوندم
این جمله اش دقیقا کاری بود که میخواستم بکنم ( خوب بود مثل بعضی ها وقتی مطلب کم می آوردم میومدم می نوشتم... " اصلا حالم خوب نیست! "... )
از فکرای قبل از ظهر خودم خنده ام گرفت
الان نشستم و دارم تایپ میکنم
پسر کوچیکم هم تو بغلم خوابیده چه قدر خوشگلتر میشه تو خواب
از خودم بدم اومد که به خاطر اعصاب خوردی از دست یکی دیگه سر بچه ها داد و فریاد کردم

 

خیلی دلم گرفته ..خیلی ...حسابی سردرد گرفتم از غروب به اینطرف...تقصیر خودمه ...ایکاش میتونستم الان با یه دوست حرف بزنم ...نوشتن برام بهترین راه بود...آدم به کی باید اعتماد کنه ؟ همینطور نشستم و زل زدم به مانیتور خیلی حرفها به ذهنم میاد .مینویسم ولی بعد پاک میکنم .. فکرم کار نمیکنه ...یعنی تمام کارم اشتباه بود؟اعتمادم اشتباه بود؟ چیزی که غروب شنیدم خیلی عذابم میده...حتی دیگه نمیدونم بهش بگم یا نه...بگم درسته که چنین حرفی در مورد من گفته!!! بعضی وقتها به اونایی که فرسنگها دور از زندگی شهری هستن حسودیم میشه...کاش یه آدمی بودم تو یه شهر دور .. هر چی مینویسم پاک میکنم ...شاید فردا نوشتم...خیلی داغونم ..

امروز روز مادر بود من که نمیتونم هیچوقت پاسخگوی محبتهای مادرم باشم دخترم امروز حسابی محبتش گل کرده بود ..از صبح که پاشده میخواد تمام کارهامو انجام بده میگه :مامان من ظرفهارو بشورم....مامان بذار موهاتو شونه کنم ... بذار موهاتو تل بزنم .. خلاصه کلی امروز خوش اخلاق شده بود

بالاخره دیروز کنکور دادم
تو عمرم دفعه دوم بود که تو جلسه کنکور مینشستم
یکی دهسال پیش بعد از گرفتن دیپلم که کاردانی قبول شدم و رفتم دانشگاه
یکی هم همین دیروز
فکر نمیکردم اصلا بعد از این همه مدت دلشوره کنکور داشته باشم
خنده دارش اینجا بود که شب قبلش هم عروسی بودیم
مثلا باید شب زود میخوابیدم که صبح بتونم سر حال بیدار بشم
سوالهای عمومی خوب بود ولی اختصاصیهاش
منم که درست حسابی نخونده بودم
فکر نمیکنم قبول بشم مخصوصا اینکه سه تا رشته بیشتر نتونستم انتخاب کنم
(هر چی رشته درست حسابی بود تو شیراز بود یکی هم تو کرمان منم که نمیتونم برم شهرستان ) 

این بلاگ اسکای با این خراب شدن نظرخواهیش حسابی حس و حال نوشتن رو از آدم میگیره یه نظر خواهی راه انداختم ولی مشکل داره مشکلش اینه که برای تمام متنها همون نظرات قبلی هم میاد کی میدونه باید چیکارش کنم؟؟؟؟؟؟؟ این هفته کنکور دارم گفته بودم میخوام ادامه تحصیل بدم این جمعه روز کنکوره نمیدونم چی میشه میدونید چیه!!!!!همه تشویقم میکنن به جز اونی که باید تشویق کنه نمیدونم بعضی وقتها خیلی فکر میکنم که چیکار کنم