الان حس خوبی دارم ...شنبه یه اتفاق خوب برام افتاد ..بعدا میگم چی بود

این چند روز اینقدر کار دااااااااااااااارم

این لینکها هم فکر کنم درست شد

حس اینکه بچه هات دارن بزرگ میشن حس قشنگیه

چند روز پیش جایی مهمون بودیم به جز ما هم یه خانواده دیگه مهمون بودن که دو تا بچه داشتن یه پسر

12 ساله و یه دختر 8ساله

 

پسرشون خیلی با نمک و مودب بود اسمش هم امید بود.

همه بچه ها رو دور خودش جمع کرده بود و یا جک میگفت براشون یا با هم آواز میخوندن

حواسم به دخترم جلب شد و دیدم چه جوری به امید  نگاه میکنه

خنده ام گرفته بود .

اومد پیشم و گفت مامان این پسره چه قدر با مزه اس

خلاصه که حسابی چشمش گرفته بود

تا قبل خونه اومدن حواسم به حرکات دخترم بود که همه اش با امید بود و با دقت به حرفاش گوش میکرد

 

 

 

وقتی یه قولی به خودت یا بهتر بگم به خدا میدی سر قول موندن خیلی سخت میشه

 

یه مدتی با خوندن شعر یا صحبت کردن با یه دوست دلم آروم میشد اما حالا........

 

 

اینقدر دلم گرفته و کلافه ام که از دست همه خسته شدم

نمیدونم شایدم تقصیر خودمه که همه مسئولیتهای زندگی رو به عهده خودم گرفتم

ای کاش ........

ترسیدن خیلی بده

الان چند وقتیه با دخترم میریم استخر و آموزش شنا

خنده داره والا بچه آدم تو آب باشه و بگه مامان نترس من مواظبتم بپر تو آب

از همه بدتر اینکه همیشه بین دوستام از همه شجاعترشون منم

حالا اینجا برعکس شده

 

 

 

گاهی وقتا اونقدر حرف زیاده که تو نوشتن کم می یارم .

به همین دلیله که کم می نویسم .

بین خودمان بماند .

داشتم به تو فکر می کردم و به نشانی های ساده برای اثبات علاقه !

راستی آیا همین نشانی های ساده روزمره برای نشان دادن علاقه کافی نیست .

ولی می دانم !

به هیچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد .

اکنون می توانم مثل پسرکی هفت ساله بنویسم : آب

و غرق شوم بی آنکه دست و پایی بزنم

می توانم بنویسم : باد

و پرواز کنم بی آنکه هراسی از سقوط داشته باشم .

می توانم بنویسم : درخت

و سبز شوم بدون هیچ درنگی .

می توانم تو را بنویسم

و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببیند .

می توام بنویسم :‌مرگ

و بمیرم !

به همین سادگی .

امشب نه ماه پیداست و نه صدای باد می آید و نه ....

 

این متن یه ایمیل بود از اون ایمیلهای گروهی که save  کرده بودم

خیلی دوسش دارم.


بعضی وقتها از همه چیز خسته میشم

این بار نه از دیگران بلکه از خودم خسته شدم

از حماقتها و اشتباهاتم

خداجونم چیکار کنم که ببخشیم