این زلزله هم عجب چیزی بود..
دخترم که اون موقع خواب بود ولی بعد که شنید خیلی ترسید.
با برادرش دنبال امنترین جای خونه بودند.(داداش کوچیکه شون هم که با مادرم مسافرت بود)
تختشون دو طبقه است
طبقه پایین تختشون محکم و مطمئنه
روز شنبه که هنوز هم شایعه اومدن زلزله بود بچه هام تا شب از تو تخت تکون نخوردن
هر چی اسباب بازی هم داشتن زیر تخت جمع کردن تا اگر زلزله اومد خراب نشن
پسرو هم برای خودشون دو تا بطری آب گذاشته بود زیر تخت.
دخترم که جوراب و کفش و لباس بیرونش رو هم برداشته بود.
منم تا از جام بلند میشدم داد میزدن مامان بیا اینجا الان زلزله میاد.

**************
احتمالا فردا میریم مسافرت تا آخر هفته (همون سفری که تو متن قبلیم گفتم که پسرم خرابش کرد.)
حسابی به یه سفر احتیاج دارم خیلی خسته ام
جای خوب و خوش آب و هوا و رودخونه و آب بازی و .......
خلاصه جای همتون خالی

وای از دست بچه ها وقتی بزرگ بازی در میارن
قرار بود امروز بریم شهرستان پیش پدر و مادرم که از چند روز قبل رفتن..
منم سر کار بودم و به پسرم گفتم اگر زنگ زدن بگو تا شب راه میوفتیم و میایم
بعدش که پدرم زنگ زده آقا برگشته گفته که نمیشه بیایم و حالا مامانمینا راه افتادن که برگردن

دلمو خوش کرده بودم یه آب و هوایی عوض میکنماااااااا
به تلفن هم دسترسی ندارن که زنگ بزنم که نیان و ما بریم
از دست بچه هاااااااااااااا
آخه حالا من چی باید  بگم بهش

 

بعضی وقتها که کاری نداری و همینطوری که با خودت تو فکر و خیال میری
فکر آینده فکر مشکلات........
بعضی وقتها هم یه سر به گذشته میزنی
یاد کسانی که تو زندگیت ظاهر شدن مدتی حضورشون پررنگ بود بعدبا اینکه اصلا دلت نمیخواسته 
 کمرنگ و محو شدن
اونوقت دلت میگیره

مخصوصا اگر ازشون یادگاری هم داشته باشی و اون یادگاریها همیشه جلوی چشمت باشه

 

امروز تولد مامانمه

دیشب به برادر زنگ زدم تا  برای امروز یه جشن ترتیب بدیم

بدون اینکه مامانم خبر داشته باشه.

مادر و پدرم تمام زندگیم هستن

همیشه مدیونشون هستم تا آخر عمرم

 

فکر کنم خیلی به خودم مغرور شده بودم ..تو کارم ..اینکه آدم تو کار و تو دوستاش نفر اول باشه
 همیشه هم خوب نیست..مثل من یکهو خودشو گم میکنه و خدا هم به موقع حالشو میگیره.