چند روزی بود که سعید حسابی مشکل ساز شده بود.
خیلی بچه عاقلیه و همه میگن رفتارش تو مدرسه و تو جمع فامیل و آشنا خیلی مردونه اس
ولی خوب با همه اینا یه بچه 11 ساله اس
چند روزی بود که متوجه شدم چیزی رو ازم پنهان میکنه!
و اون هم پول برداشتن و خرج کردن بی اجازه بود
اونم چه خرج کردنی!همه رو تو مدرسه خوراکی میخریده و با دوستاش میخورده
چند بار ازش پرسیده بودم ولی انکار کرده بود تا اینکه بالاخره سر بزنگاه مچشو گرفتم
برخورد با یه پسر بچه تو همچین موقعیتی خیلی سخته
اونروز تنبیه اش کردم و گفتم دیگه حق مدرسه رفتن و کلاس زبان و ورزش رفتن رو نداره
اینقدر عصبانی بودم که حسابی هم دعواش کردم هم تنبیه
باهاش قهرهم کردم .
اون دست به دامن بابا و مامانم شد و قول داد کارش تکرار نشه
مدرسه اشون هم رفتم و فهمیدم با پسری که وجهه خوبی تو مدرسه نداره دوست شده
معلمش گفت باهاش صحبت میکنه تا دیگه با اون پسر ارتباط نداشته باشه
از قدیم میگن بچه هر چی بزرگتر بشه دردسرش هم زیاد میشه
ولی آدم تا خودش تجربه نکنه باورش نمیشه
درست رفتار کردن تو هر موقعیت خیلی سخته
میخوام یه کاری رو که باید چند سال پیش میکردم رو انجام بدم.
چی؟
الان نمیشه بگم،آخه اگه بگم دیگه نمیشه
راستی یادته کلاس موسیقی رو؟ کلی پیشرفت کردم
**********
همیشه میگن بچه هر چی بزرگتر میشه دردسرش هم بیشتر میشه اما تا خودت تجربه نکنی متوجه نمیشی
وقتی یه کار اشتباه میکنه ،یه اشتباه بزرگ!اینکه چه جوری باهاش برخورد کنی تا هم متوجه اشتباهش بشه هم طوری نشه که کاراش و ازت قایم نکنه ،خیلی سخته
ولی شکر خدا از پسش بر اومدم
همیشه دوست داشتم با بچه هام دوست باشم
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نیمهباز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
سال نو همه مبارک
یه وقتهایی که با کسی دوستی و بهش اعتماد داری(فرق نمیکنه که همکار باشه یا همکلاسی یا یه فامیل) ، اونوقت حرف دلت رو که میتونه یه راز هم تو زندگیت باشه رو باهاش در میون میذاری
ولی نمیدونی وقتی گذر زمان به اجبار شما رو در مقابل هم قرار بده همون دوست همون راز رو بر ملا میکنه و یه ضربه که شاید جبران ناپذیر هم نباشه بهت میزنه
حالا باید چیکار کنی ؟تو هم مثل خودش عمل کنی یا بیخیال بشی و ازش بگذری؟
یا یه جور دیگه هم میشه برخورد کرد؟؟؟
دلم میخواد بیشتر بنویسم فکر کنم از این به بعد که کارام کمتره بتونم بنویسم.
الان داشتم وبلاگ رویای نیلی رو میخوندم دوست داشتم الان بهش زنگ میزدم ولی اینقدر بدقول شدم که روم نمیشه زنگ بزنم
دلم میخواست بهش بگم به خاطر این راحت نوشتناش بهش حسودیم میشه
نیم ساعت قبل سما داشت چایی میخورد که امیر محمد زد و چایی اونو ریخت رو میز،
سما اومد میزو تمیز کنه که لیوان و گذاشت رو مبل و دوباره امیر محمد بقیه چایی ریخت رو مبل،
منم اینقدر عصبانی شدم که حسابی جفتشونو دعوا کردم و هر چی غر زدم دلم خنک نشد.
لیوان و محکم کوبیدم و شکست.
طفلک امیر محمد تا بخوام لیوان شکسته رو جمع کنم خوابش برد .
اعصابم حسابی خورد شد .