قبلنا هر وقت بحثمون میشد یکی خلاصه کوتاه میومد و تموم!

ولی حالا چی؟

نمیدونم چرا هرچی از روزهای زندگیمون با هم میگذره انگار فاصله مون هم زیاد میشه

اصلا دوست ندارم اینجور باشه

انگار که هردومون روز به روز بی منطقتر میشیم!!!

مطالعه ام کم نیست ،تازگیها به پیشنهاد یه دوست یه سری کتابهای مدیریتی خوندم که اگه تو زندگی یا کار به کار ببریم خیلی تاثیر داره(مثل روش مدیریت ویل دان )

ولی میدونی چیزی که هست اینه که آدم برای به نتیجه رسیدن خیلی باید صبر کنه  یا طاقت بیاره که عصبانی نشه

انگار که با یه بچه طرفی!!!!!!!!!!!!!

 

واقعا زندگی بعضی وقتها خیلی مزخرف میشه

 

چند وقتیه که دوستای منم شدن کلکسیون مشکل

 

یکی از دوستام که زمستون عروسی کرده بود دو هفته بیشتر نتونست شوهرش و تحمل کنه

به خاطر دخالتهای مادرشوهرش که با هم زندگی میکردن با شوهرش دعواش میشه و

شوهرش میزنه تو گوشش و پرده گوش دوستم پاره میشه

 

من نمیدونم چرا خیلی از خانواده ها تو دوران نامزدی میبینن که تفاهما بین دو نفر نیست بازم تن به ازدواج بچه شون میدن شــــــــــــــــــاید که بعدا با هم بسازن

حالا این دوستم شش ماهه که دنبال کار طلاقشه

تو تمام مراحل هم پسره محکوم شده چون هم کتک زده هم کلی تهمت

دیروز رفتم پیش بچه ها

مامان گفته بود میای شناسنامه من و بابات رو هم بیار

شناسنامه خودم رو هم بردم

هنوز برای رای دادن دو دل بودم

اونجا رفته بودیم یه روستاست که زادگاه پدر و مادرمه

الان دیگه کسی رو اونجا ندارن(پدر و مادر هر دوشون فوت کردن)

 

گشت سیار برای رای گیری تو روستاها میچرخید که یکساعت بیشتر اونجا نمونده بود

مامانم حتما میخواست که رای بده.

بعداز ظهر با مامانم و بچه ها راه افتادیم  به طرف اولین مرکز شهری رای گیری که 20کیلومتر فاصله داشت.

حسابی شلوغ بود

پیرمردها و پیرزنهای روستایی همه شون به کروبی رای میدادن

حرصم در اومده بود

تو این مدت کروبی از طرف کمیته امداد روستاییهارو 2روز دعوت کرده به مرکز و ناهار و 3000 هزار تومان پول داده و کلی وعده و وعید(مخصوصا 50000تومان )

 

خلاصه که هر چی کروبی رای آورده مال همین روستایی هاست.

 

 

 

خدا کنه هر کسی که روی کار اومد قدر این مردم رو بدونه

من عاشق کشورم هستم

هیچ جا مثل ایرانی پیدا نمیشه

 کاش اونی که روی کار میاد هر چند وقت یکبار فیلم رای دادن مردم رو نگاه کنه تا یادش نره که چه مردم خوبی داریم

 

 

 

دو هفته اس که سما و امیر محمد با مامانینا رفتن شهرستان
مامانمینا خودشون تو زادگاهشون یه باغ با یه ویلای کوچولو دارن که معمولا همهمون تو تعطیلات میریم اونجا)
پنج شنبه پیش که سما زنگ زده بود خیلی با بغض حرف میزد
جمعه صبح با اینکه ازمون داشتم بیخیالش شدم و راه افتادیم با سعید و باباش و برادرم چهارتایی رفتیم پیششون و ۴ ساعت تو راه بودیم تا برسیم
چون تو این هفته هم کلی کار داشتم آخر شب دوباره راه افتادیم و برگشتیم ولی سعید رو گذاشتیم پیششون
خیلی هفته کسل کنندهای داشتم .چون اینهفته کارم خیلی زیاد بود مجبور شدم بچه ها رو بذارم و بیام
فردا دارم میرم پیش بچه ها  و چند روز میمونم و با هم برمیگردیم
دلم یه ذره شده برای نق زدنای سما و شیطونیای امیر محمد و حوصله ام سر رفت گفتنای سعید
******

هیچوقت تو دنیای وبلاگ  دوست نداشتم در مورد سیاست و سیاست بازی بنویسم (میدونم که همین وبلاگها چه کارها که تاحالا تونستن بکنن و خوشبختانه یه محرک سلب آسایش برای کسانی شدن که همیشه میخوان مردم تو بی خبری بمونن)ولی اینجارو یه محل کوچولو برای آرامش ذهنی خودم ساختم .

 

ولی چیزی که هست مسئله مهم این روزاست   انتخابات

اصلا دوست ندارم رای بدم

اونقدر تو این سالها از همه کسانی که با کلی وعده و وعید رو کار اومدن دیدیم  که گوشمون حسابی پره

 

8 سال پیش وقتی که خاتمی کاندیدا شده بود و میخواست رو کار بیاد چه قدر حرف زد؟

چه رایی هم آورد

یه آشنایی داریم تو وزارت اطلاعات

که اون و همه دوستاش با خاتمی مخالف بودن و میگفتن اگر بیاد همه چی زیر و رو میشه

ولی بیشتر از همه خود این طرف و خانواده اش  زیرو رو شدن

نمیدونم چی شد که یکهو میلیونر شدن!!!

 

 

بعضی ها میگن رای دادن نداره ! چه رای بدیم چه ندیم هاشمی اومده رو کار

دیگه برای مردم دین و اعتقاد نذاشتن بمونه

 

 

فقط تو ده سال بعد انقلاب همه خوب بودن که اونم همه اش به جنگ گذشت

بعدش کم کم پول و مقام مزه داد و یادشون رفت که ای بابا اسم کشورمون  رو جمهوری اسلامی گذاشتیم

  

دیروز با سما و برادرم رفتیم نمایشگاه کتاب

کتاباش خوب بود

آدم وقتی با  بچه میره خریدیادش  میره خودش چی میخواست ، ولی کتابهای خیلی خوبی برای بچه ها گرفتم

 

نمیدونم کتاب سوپ جوجه برای روح (نوشته : جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن)رو خوندین یا نه!

ولی کتاب خیلی قشنگیه

یه کتاب پر از داستانهای واقعی که ماجراهاش واقعی هستند و  چیزهاییه که دور و بر خودمون هم زیاده

اگه نخوندین حتما پیدا کنید و بخونید.

 

کودکانمان نه به خاطر تهیه امکانات مادی که به خاطر محبت و علاقه مان به آنها ، ما را به یاد خواهند آورد.

 

این جمله از تو همین کتابه خیلی ساده اس ولی بزرگ نوشتمش و گذاشتم جلوی چشمم

برای من که یه مادرم بعضی وقتها هم اونقدر کارم زیاد میشه که یادم میره باید بچه هام رو پارک ببرم باهاشون بازی کنم یا وقتی دارن با هیجان ماجرایی رو که براشون اتفاق افتاده رو تعریف میکنن،حتما رو رد رو بشینم و نگاهش کنم،

من بیشتر کارم  با کامپیوتره

به همین خاطر وقتی خونه ام پیش میاد که چند ساعت پای کامپیوتر بشینم

امیر محمد و سما از کامپیوتر من(وقتی کارم زیاده) بدشون میاد

( البته نه وقتی خودشون چند ساعت میشینن و بازی میکنن)

 اصلا یادم نبود اینجا دوساله شده

یک بار سما  ازم پرسید مامان تو  میتونی   شاگردای مدرسه مون یا معلممون رو اخراج کنی؟

منم گفتم آره هرکی اذیتت کرد بگو خودم به رئیسش میگم اخراجش میکنه

حالا تا یکی از بغل دستش چپ میره میاد خونه میگه مامان

فلانی خیلی دختر بدیه فردا اخراجش کن

 

امیر محمد و سما از حالا موبایل میخوان 

میگم موبایل برای چی میخواین میگن میخوایم با دوستامون حرف بزنیم!!!!

 

یه بار یکی از دوستام گفت امیر محمد داماد من میشی؟

امیر محمد گفت آره؟

دوستم گفت برای ما و دخترمون چی میخری؟

گفت؟برای تو پژو ، برای عمو(همسر دوستم) سمند ،برای دخترت هم الگانس

دوستم گفت برای مامانت چی میخری؟

گفت ماشینشو براش درست میکنم!!!