X
تبلیغات
رایتل
1385/08/30
نوشته شده توسط Gh در ساعت 06:34 ب.ظ

اینکه حکمت خدا چیه تو اتفاقاتی که برای ما میوفته !معلوم نیست

هفته پیش دقیقا سه شنبه ،ظهر که از اداره اومدم و با عجله رفتم آشپز خونه تا یه ناهاری روبه راه کنم

یکدفعه چاقو از رو گوشت سر خورد و با ضربه تو دستم رفت

محکم دستم و نگه داشتم تا خون نیاد که دیدم از اونور انگشتم خون میاد(چاقو از بین انگشت سوم و اشاره دست چپ ،پاره کرده بود و از اونور انگشتم زده بود بیرون)

خلاصه کارم به بیمارستان و عمل جراحی کشید و الکی سه روز تو بیمارستان بستری شدم الانم یک هفته مرخصی استعلاجی دارم

چه چیزایی که تو بیمارستان ندیدم

طفلک یه دختر شانزده ساله که تو کارگاه تو ورامین کار میکرده ،دستش رفته بود تو دستگاه پرس و خورد شده بود(دستشو از مچ قطع کردن)

نمیدونم !شاید مدتی خیلی با خودم نق میزدم و به خدا شکایت میکردم..شاید خواسته بفهمم که باید دوروبرم و با دقت ببینم ..ببینم که دیگران چه شرایطی دارم

 

نمیدونم چرا این فکرهارو میکردم

یه درخت بیرون پنجره اتاق بود ..یاد داستان آخرین برگ افتاده بودم ..با خودم میگفتم آخرین برگ من کی میوفته ..کی نقاش من میشه تا آخرین  برگ من نیوفته !

 

 کنم Stopنمیدونم حکمت این اتفاق تو چی بود که وسط کلی کار و برنامه های فشرده یکدفعه مجبور شدم 10روز

 

شب دوم تو بیمارستان تو اتاق تنها بودم.(هم اتاقیم مرخص شده بود..خیلی دختر خوبی بود..با هم دوست شدیم )

یکی از پرستارها گفت اگر میخوای اتاقت و عوض کنیم تا تنها نباشی ولی خودم نخواستم(خداییش پرستارهای خیلی خوبی داشت)

با اینکه شبهای بیمارستان خیلی دیر میگذره ولی اینبار اصلا اینطور نبود

شبهاش برام یه آرامشی داشت.

نگران بچه ها نبودم چون مامانم پیششون بود..طفلک مامانم همیشه فقط دردسر دارم براش