X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
1382/01/19
نوشته شده توسط Gh در ساعت 04:35 ب.ظ
قبل اینکه ماجرامو ادامه بدم اینو بگم که خیلی خوشحالم با شمادوستای خوب آشنا شدم
دلم میخواد قدم به قدم که با زنگی من جلو میاید نظرتونو در مورد من و اینکه چه برداشتی از من میکنید بگید
هر چی باشه ناراحت نمیشم
میخوام زندگیمو تا امروز مثل مرور یه دفترچه خاطرات اینجا بنویسم تا شما دوستای خوب در مورد من و زنگیم قضاوت کنید

تا اینجا گفتم که مهر سالی که رفتم سوم دبیرستان کسی که فکر میکردم خوشبختم میکنه و از بچگی میشه گفت دوستش داشتم اومد خواستگاری
برای اینکه بهتر بشناسیدش بهتر معرفیش میکنم
ما از بچگی همسایه بودیم همیشه تو کوچه با هم بازی میکردیم
پسر شیطونه ی کوچه مون بود
هر وقت میومدم تو کوچه تا به من میرسید اول یه جک برام میگفت
( اون موقعها تو کوچه مون با همه بچه های کوچه یه کتابخونه درست کرده بودیم منو یکی از دوستام سرگروه
دخترا بودیم
برادرم و اون هم سرگروه پسرا)

چند سال بعد اونا از کوچه مون رفتن و من دیگه ندیدمش تا وقتی که اومدن خواستگاری
تو این مدت مادرش و مادرم با هم رفت و آمد داشتن .

از نظر کار و تحصیلات هم اینو بگم که کارش آزاد بود و درسش رو هم نصفه ول کرده بود(دیپلمش رو نگرفته بود)

از نظر قیافه و تیپ :خیلی خوش قیافه و از اون پسرایی که خیلی به خودش میرسید.

از نظر خانواده هم خانواده کاملا شناخته شده و خوبی داشت

مادرم باهام حرف زد و گفت که خودم باید تصمیم بگیرم خوب منم رو حساب دوست داشتن دوران بچگیم قبول کردم و ما نامزد شدیم

گفتم که من اون سال سوم دبیرستان بودم و همیشه درسم برام مهم بوده
نتونستم تو دوران نامزدی هیچ ارتباطی باهاش بر قرار کنم حتی یه حرف زدن معمولی
حتی تو اون دوران خیلی ازش بدم اومده بود
شاید باور نکنید من که همیشه و همه جا خیلی پر حرف بودم تو تمام دوران نامزدی(که دو سال طول کشید) میتونم بگم سی جمله هم باهاش حرف نزدم .
نزدیکیهای عروسیمون که شد و من برای کنکور درس میخوندم


به من گفت :نمیشه دانشگاه نری؟
گفتم نه من از همون اول به تو وخانوادت گفتم باید درسم رو ادامه بدم
گفت :پس بعد تموم شدن درست سر کار نرو
گفتم :نه درس میخونم که ازش استفاده کنم نه اینکه بیخود گوشه خونه بشینم

دیگه چیزی نگفت

اینو بگم من هیچوقت این معیارها که باید زن و مرد از نظر تحصیلی با هم جور باشن و حتی مرد بالاتر باشه رو قبول نداشتم یعنی اینا ربطی به انتخابم نداشت و این چیزا برام مهم نبود

(ولی از همون موقع خیلیها حرف در آوردن که اگر من دانشگاه قبول شم دیگه اونو قبول ندارم و زندگی نمیکنم ولی خودشون بعدا جواب خودشونو گرفتن)

خلاصه همون سال اول کنکور قبول شدم تو یه رشته خیلی خوب و همون ترم اول که بودم ازدواج کردیم