X
تبلیغات
رایتل
1382/01/19
نوشته شده توسط Gh در ساعت 04:34 ب.ظ
دلم پر از حرفه
پر از درد
نمیدونم مقصرم یا نه
نمیدونم با کی باید حرف بزنم تا سبک بشم
دیگه درست یا غلط بودن کارامو هم نمیتونم تشخیص بدم
اینجارو ساختم برای دلم
تا سبک بشم
از هیچی خوشحال نمیشم انگار قلبم داره یخ میزنه
بعضی وقتها فکر میکنم چرا اینجوری شدم
تنها چیزی که آرومم میکنه همین گوشه دنجمه که کامپیوترم قرار گرفته
انگار دارم میشم یه آدم آهنی
برای اینکه حرفامو بهتر بفهمید باید برگردم به چند سال قبل..........................


اون قدیما نه خیلی قدیم وقتی که بچه بودم دوران خیلی خوبی داشتم

بازی و تفریح سر جاش هر چی میخواستی تا حد نرمال تهیه میشد
درسم هم خوب بود همیشه جزئ شاگرد اولهای مدرسه بودم
همیشه مورد توجه بودم تو خونه تو فامیل تو مدرسه
همیشه بین دوستام من سر گروه بودم همیشه به شوخی بهم میگفتن رئیس
هنوزم تو محل کار تقریبا بین دوستام همینجورم
(فکر کنم اسم وبلاگ رو خیلی خوب انتخاب کردم)

کلاس پنجم
که بودم اولین خواستگار سرو کله اش
پیداشد

(خیلی زود بود نه؟؟؟؟)
ولی خوب خانوادم از اون خانواده هایی نبودن که بخوان الکی دختر شوهر بدن
پدرم
همیشه طرفدار درس خوندن من بوده و هست
اون خواستگار پسر عمه ام بود
سر همون جریان رد کردن پسرش
هنوزم که هنوزه با شخص من قهره
خلاصه تا دبیرستان هم به خوبی و خوشی گذشت
و من همچنان سرگرم درس و مشق همیشه درسم برام مهم بوده و هست
از هون بچگی راه خودمو انتخاب کرده بودم
تا اینکه مهر سالی که رفتم سوم دبیرستان کسی که فکر میکردم خوشبختم میکنه و از بچگی میشه گفت دوستش داشتم اومد خواستگاری