غـــــــــــــرور
دوستام میگن بهم نمیاد ولی اون موقع که وبلاگ و ساختم احساس میکردم خیلی مغرور شدم..به همین خاطر اسم اینجارو گذاشتم غرور
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

دوستان

آرشیو


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
سال نو مبارک

از فردا دوباره کار و تلاش جدی تو سال جدید شروع میشه

این پیک بهاره و مشق عید بچه ها هم دردسرسیه برای خودش

شروع امسال برام با سالهای قبل فرق داشت (یکیش اینکه به خودم قول دادم ..خودِ خودم باشم)

شکر خدا درست آخرین روز سال قبل یه اتفاق خوب افتاد برام و همین شد یه منبع انرژی برام

از قبل عید خیلی دوست داشتم تو عید هرجوریه حتما بریم سفر

چندجا هم تو نظرم بود اما نشد

تو این چند سال که رانندگی یه قسمت از کار هرروزم شده و همه کارام و خودم انجام میدم هنوز جرات نکرده بودم جاده شمال و برم

با اینکه رانندگیم بد نیست و راههای دورتر رو هم رفتم اما از جاده شمال میترسیدم

خلاصه این طلسم و شکستم و عید رفتیم شمال

(وااای که از دست سما و امیر محمد..چون همیار پلیس بودن اینقدر پرحرفی میکردن و مثلا رانندگیم و کنترل میکردن که کلافه ام کردن..مامان سبقت نگیروومامان حق تقدم با تو بود؟؟مامان از ۱۰۰ بالاتر نرو..مامان .......)

(اما راستش دریای جنوب یه چیزه دیگه اس)

با اینکه خیلی خسته شدم اما بچه ها کلی بهشون خوش گذشت و این خستگیم و کم میکرد

امسال علاوه بر کار همیشگی یه شروع جدید هم دارم

خدایا شکرت 


پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

این امتحانات با این تعطیلات برفی حسابی طول کشیده و خسته کننده شده

امیرمحمد همچنان در حال با سواد شدنه

هر حرف جدیدی که یاد می گیره دنبال تمام کلماتیه که  اون حرف توشه

****

من خودم کوچک که بودم اصلا نسبت به دوستام حستس نبودم

اما سما اصلا به من نرفته

حس میکنم خیلی خودشو اذیت میکنه با حساسیتهای زیادیش

ساغر اینجوری کرد..مهتاب اونو گفت..

 

سعید هم داره کم کم به سن بلوغ میرسه

خیلی خوشخواب شده

اما شکر خدا درسش براش خیلی مهمه

نمیدونم چرا همش ترس دارم

از اینکه وقتی بچه هامکم کم بخوان  وارد دنیای بزرگترها بشن

نمیدونم اصلا میتونم تو شرایط خاص برخورد درستی داشته باشم یا نه


چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

اینقدر کارم زیاد شده که روزهای هفته و کم میارم

خونه که میرسم تازه مامان بودن و خونه داری شروع میشه..خونه تمیز کردن ..غذا پختن..رسیدگی به درسای بچه ها....

امیرمحمد برخلاف سعید و سما تو مشق نوشتن خیلی وابسته به من شده(البته من خوشم نمیاد)دارم تلاش میکنم از سرش بیوفته

دیروز اولین دیکته عمرش و نوشت

بیست هم شد(البته کلاس اولیها بیشترشون اولین دیکته و بیست میشن)

 


پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386
حرف { ر }

این مدرسه رفتن بچه ها و تکلیفهایی که معلمهاشون میدن و کنترل همه اونا  نفس آدم و میگیره

دیروز امیر حرف { ر } یاد گرفته بود و باید یکصفحه مینوشت که خیلی هم سخته برای بچه هایی که تازه یاد میگیرن

نیم ساعت رفتم بیرون و اومدم دیدم یکصفحه دفتر پر از { ر } شده..تعجب کردم ..آخه دستش خیلی کُنده هنوز

فهمیدم کار  کارِ سما ست

یکصفحه { ر } کمرنگ نوشته تا امیر از روش پر رنگش کنه تا هم زود تموم بشه هم تمیز باشه

حسابی عصبانی شدم

هیچ کدوم زیر بار هم نمیرفتن که کار خودشونه

خلاصه که یکصفحه { ر } دوباره نوشت تا یاد گرفت


یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386
بازی

اول بگم ممنون از  مامانِ نوک مداد که  به این بازی دعوتم کرد

 

بهترین پُست من:همه پُستهام حس اون موقع بودن ..همه شون و دوست دارم ولی اونی که یادم نمیره من و سعید و اتوبوس

معرفی:خوب 33سالمه...تاحالا اینجا نگفتم کارم چیه ولی حالا میگم..معلمم..مامان ۳تا بچه ناز هم هستم

فصل و ماه و روز مورد علاقه:بهار و خیلی دوست دارم ..روزای زیادی تو سال هست که دوسشون دارم

رنگ :سبز و آبی

موسیقی:عاشق پیانو هستم

بدترین ضد حال:وقتی با کلی ذوق و شوق منتظر چیزی هستی ولی یه دفعه همه چیز خراب بشه

بزرگترین قولی که دادی:م م م م م یادم نمیاد تاحالا قول بزرگی به کسی داده باشم ولی قولهایی که به خودم میدم و همیشه نصفه عمل میکنم

ناشیانه ترین کار:

بدترین خاطره:شاید چندتا خاطره بد داشته باشم ولی بدترینش مریضی پسرکوچیکم وقتی یکماهه بود و یکهفته بیمارستان بستری شد

بهترین خاطره:یه عالمه خاطره خوب دارم اما خوب خیلیهاشو نمیشه اینجا گفت..مزه مادر شدن..اولین خنده های بچه هام..اولین کلمه هاشون..اولین مامان و بابا گفتناشون ..مدرسه رفتناشون ..هیجانشون بهخاطر تشویقهای معلمشون .....

کسی که بخوای ملاقاتش کنی:خوب کسی هست که دوست دارم ملاقاتش کنم ولی شاید هیچوقت نشه

واسه کی دعا می کنی:خوب برای خیلیها

مخصوصا الان برای یکی از دوستام که تو سن جوونی سکته مغزی کرده و بستریه..تو این شبهای عزیز براش دعا کنید

به کی نفرین می کنی: همیشه از نفرین کردن بدم میومده..کاش همه اونقدر خوب باشن که هیچ کس دیگری و نفرین نکنه

وضعیت در ۱۰ سال آینده:یه زندگی راحت تو یه خونه مناسبتر با همسر و بچه هام

(تا ده سال دیگه سعید و سما دانشگاهن ..وای خدای من چه بامزه میشه)

حرف دل:حرف دل............................

************************************************

به رسم همه بازیهای وبلاگی منم باید کسی و دعوت کنم

منم جناب استاد   رو دعوت میکنم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 62356


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها